پرنسس
ارزش سختی های روزگار را باید دانست،انها امده اند تا ما را نیرومندتر کنند. 
قالب وبلاگ

از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی

تو نمیدانستی

تو نمی فهمیدی

که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن

رفتی و از دل من روشنایی ها رفت

لیک بعد از ان شب

هر شبم را شمعی روشنی می بخشید

بر غمم می افزود

جای خالی تو را میدیدم

می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم

به وفای دل تو

و به خوش باوری این دل بیچاره خود

ناگهان یاد تو می افتادم

باز می لرزیدم

گریه سر می دادم

خواب می دیدم من که تو بر میگردی

تا سر انجام شبی سرد و بلند

اشک چشمان سیاهم خشکید

آتش عشق تو خا کستر شد

یاد تو در دل من پرپر شد

اندکی بعد گذشت

اینک این من...تنها...دستهایم سرد است

قدرتم نیست دگر...تا که شعری گویم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را می جویم

حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب

کاش می دانستم عشق تو می گذرد

تو چه آسان گفتی دوستت دارم را

و چه آسان رفتی...

کاش می فهمیدی وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود

قصه ای بود و نبود ...

**************************************************

سلام به همه ی دوستای خوبم.... امسالم تموم شد با تمام بدی ها و خوبی هاش البته واسه من که سال خوبی نبود امیدوارم که سال جدی سال خوبی باشه پر از اتفاق های قشنگ برای همه....شاد باشین....

[ ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ غزاله ] [ نظرات () ]

مرگ

تو بیرون میروی از خانه ات به قصد هر کاری

و شب هم ادعا که عاشقانه دوستم داری

نمیدانم چه دردی به سراغت امد اما

امان از بی کسی در لحظه های تلخ بیماری

پشیمانم پذیرفتم که مهمانت شوم اما

نمیخواهم که هرگز بشکنم رسم وفاداری

همیشه ارزویم در تمام لحظه ها این بود

که عشق ما نگردد رنگ بازی های تکراری

ولی افسوس این یک ارزویم هم ز دستم رفت

تحمل میکنم تنها تو را از روی ناچاری

تمام رازهایم را به تو گفتم ولی صد حیف

چه میدانم تو کاش ان رازهایم را نگه داری

چقدر از دیگران طعنه شنیدم با توام اما

نتیجه هیچ بود از این همه عشق و فدا کاری

خم کوچه همان خم ماند و جاده همان جاده

تمام روزها گریه همه شب ها پر از زاری

چه کردی تو برای من به جز یک مشت حرف زرد که

سنگین است روی شانه ی من همچنان باری

خداحافظ نه با تو با همه تا اخر عمرم

تو یک هدیه به من دادی که نامش هست بیزاری...............

 

[ ٢۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ غزاله ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت، در تهاجم با زمان آتش زدم،کشتم،! من بهار عشق را دیدم و خواستم که باور کنم... اما پی مقصودهای پوچ افتادم !! خوب ترین ٍ من رفت و با او تمام خوبها هم رفتند.... و فقط خوبی ماند در یادم ! همه صبر و قرارم هم رفت...بهارم رفت... عشقم مرد...یارم رفت... ---------------- من به سیبی خشنودم و به بوئیدن یک بوته ی بابونه...!من به یک آینه ی پاک قناعت دارم! هر کجا برگی هست شوق من می شکفد! ---------- روح من بیکار است: روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد نبض گلها را می گیرد و من حس میکنم که به آغاز زمین نزدیکم!!
نويسندگان
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب