پرنسس
ارزش سختی های روزگار را باید دانست،انها امده اند تا ما را نیرومندتر کنند. 
قالب وبلاگ

من تورا به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر

 

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور در خشم در مهربانی در دلتنگی در خستگی 

در هزار همهمه ی دنیا یکه و تنها بشناسد.

من تورا به کسی هدیه می دهم که از نگاه سبز تو تشخیص دهد که امروز هوای دلت آفتابی است یا آن دلی که من برایش می میرم سرد و بارانی؟

ای بهانه ی زنده بودنم من تو را به کسی هدیه می دهم که قلبش بعد از هزار بار دیدن تو باز هم به دیوانگی و بی پروایی قلب من بتپد. همانطور عاشق...همانطور مبهم...

تو را با دنیایی حسرت به او خواهم بخشید.ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟

آیا او بیشتر از من برای تو گریست است؟نه...هرگز..اما تو در عین ناباوری او را برگزیدی

شاید این تقدیر من است که همیشه...دیر برسم...همیشه

[ ٢٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ غزاله ] [ نظرات () ]

عشقبازی به همین آسانی است...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

 

عشقبازی به همین آسانی است...

[ ٢٧ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ غزاله ] [ نظرات () ]

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " ...مرد در باران " کجا می رفت

یا لااقل تا " آب - بابا " را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش آدم ها

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و رویا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی

[ ٢٦ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ غزاله ] [ نظرات () ]

وقتی که خاطره رنگ غم میگیره

وقتی که آینه توی شب ماتم میگیره

دلم میخواد با تموم وجود صدات کنم

تو نیستی اما من دلم میخواد نگات کنم

میشد ازگرمی دستات یه خونه ساخت

یه سرپناه عشق واسه این دل دیوونه ساخت

[ ٢٦ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ غزاله ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت، در تهاجم با زمان آتش زدم،کشتم،! من بهار عشق را دیدم و خواستم که باور کنم... اما پی مقصودهای پوچ افتادم !! خوب ترین ٍ من رفت و با او تمام خوبها هم رفتند.... و فقط خوبی ماند در یادم ! همه صبر و قرارم هم رفت...بهارم رفت... عشقم مرد...یارم رفت... ---------------- من به سیبی خشنودم و به بوئیدن یک بوته ی بابونه...!من به یک آینه ی پاک قناعت دارم! هر کجا برگی هست شوق من می شکفد! ---------- روح من بیکار است: روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد نبض گلها را می گیرد و من حس میکنم که به آغاز زمین نزدیکم!!
نويسندگان
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب