پرنسس
ارزش سختی های روزگار را باید دانست،انها امده اند تا ما را نیرومندتر کنند. 
قالب وبلاگ

عید همه مبارک!

همین!!!!

[ ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ غزاله ] [ نظرات () ]

باد...!باران...!طوفان...!

آسمان مثل دل من تنگ است

و تو

ای مانده در اندیشه ی تنهایی خویش

تو فقط خود را باش

آه...!

شاید... شاید..!

سهم من هم این است

بنشینم تنها

و در این شب گریه کنم

و دلم

مثل گنجشک غریب

در افق های غروب شب غم پر بزند!!

[ ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ غزاله ] [ نظرات () ]

ممنوع نیستی که بچینمت
این ‎جا هم که بهشت نیست
تا گناه مادر را
تکرار کنم
… رنگ صلح چشم‎هایت
دهان تنهایی‎ام را
آب می‎اندازد
به شاخه‎ات نرسیده ، می‎لغزم
همیشه لغزیدن
بهانه‎ی خوبی است
برای فشردن دستی که دوستش داری !
وسوسه‎ی چیدن
رها نکرد ؛
رهایت نمی‎کند …
بچین !
ممنوع منم که بچینی‎ام !

***************************

زندگی باید کرد...!

 گاه با یک گل سرخ 

 گاه با یک دل تنگ ،

گاه باید رویید در پس این باران ،

 گاه باید خندید بر غمی بی پایان...

[ ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ غزاله ] [ نظرات () ]

این روزها تلخ ترم!

از قهوه ای...

که تو را

قسمت فال من نکرد...!

[ ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ غزاله ] [ نظرات () ]

با زمزمه های من ناآشنایی
اینهمه آواز می خوانم
و تو
شانه می اندازی بالا و رد میشوی
هربار که میروی
غزل ها را باد می برد
نجواهایم
لا به لای برگهای سپیدار
جان میدهد
پرنده ی مشتاق اوج ،
روی زمین اسیر می ماند
در این کوچه ی بی عابر
تکیه بر خاطرات می زنم و
امید به نرم شدن دلت می بندم
بازهم آواز می خوانم
از این کوچه اگر بازهم گذشتی
بی اعتنا نرو
بهای ماندنت را
با عشق می دهم.

 

****************************************

من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم
و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم
تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد
دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم
و یا یک تابلوی ساده.....
که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز
و این نقاشی دنیای تنهایی
بماند یادگارخستگی هایم
و می دانم که هر چشمی نخواهد دید
شهر رنگی من را

[ ٦ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ غزاله ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت، در تهاجم با زمان آتش زدم،کشتم،! من بهار عشق را دیدم و خواستم که باور کنم... اما پی مقصودهای پوچ افتادم !! خوب ترین ٍ من رفت و با او تمام خوبها هم رفتند.... و فقط خوبی ماند در یادم ! همه صبر و قرارم هم رفت...بهارم رفت... عشقم مرد...یارم رفت... ---------------- من به سیبی خشنودم و به بوئیدن یک بوته ی بابونه...!من به یک آینه ی پاک قناعت دارم! هر کجا برگی هست شوق من می شکفد! ---------- روح من بیکار است: روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد نبض گلها را می گیرد و من حس میکنم که به آغاز زمین نزدیکم!!
نويسندگان
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب